تبليغاتX
و خورشید همچنان می درخشد ...

و خورشید همچنان می درخشد ...

  يك : اتاق خوابش نصفه نیمه خالی شده بود. من و برادرم بین اثاثیه می گشتیم. مامان برای جمع کردن وسایل تو آشپزخانه بود. پوستر کارتونی روی دیوار هنوز جمع نشده بود. پرسیدم: این را هم می بری؟

- نه

- مال من باشه؟

- آره.

   و آن را لوله شده به خانه بردم.

   دو: هفت یا هشت ماه بعد آن پوستر همراه بقیه اثاثیه به منزل جدیدمان در شهری دیگر آمد. کوچکتر که بودم، از دیدن نقاشی پوستردر اتاق دوستم کلی کیف می کردم. شاید چون عاشق آن کارتون بودم. ولی حالا بیشتر یک یادگاری بود. یادگاری از آن اتاق گرم و شلوغ و بهم ریخته که همیشه توش چیزی برای سرگرم شدن پیدا می کردیم و یادگاری از روزهایی که آنجا گذشت.

همان روز اسباب کشی ، به در اتاق وصلش کردم.

   سه : آخرین باری که به خانه شان رفتم ، با دیدن اتاقهای خالی دلم ریخت پایین. تحمل لخت شدن آن خانه برايم سخت بود.

  از بچگی دوست بودیم. روزی که می رفت، تمام راه تا ایستگاه، موقع جابجا کردن چمدانها، همه چیز برايم مثل یک گردش بود. فقط وقتی با گریه خداحافظی کردیم، باورم شد که قرار است از هم جدا شویم.

   چهار: دو سه سالی می گذرد. بزرگتر شده ام و خیلی چیزها عوض شده است. زمان زیادی نیست اما خاطراتی که درذهن دارم چنان دور و دست نیافتنی اند انگار دهها سال گذشته است. خیلی به روزها و سالهای قبل فکر نمی کنم ، می ترسم دلتنگشان شوم.

  پوسترم هنوز به در اتاق است ، ولی لباسهای آویزان از جالباسی در نمی گذارند آن را ببینم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت   توسط صهبا   | 

قدمی بر می دارم به سنگینی

       و به امید دیدن افقی 

                 از ورای این مه غلیظ

می ایستم لحظه ای 

و احساس می کنم پیش تر

این مسیر را پیموده ام

آن تخته سنگ بزرگ را دیده ام

روی علف های این زمین خوابیده ام

و سایه درختانش را بوییده ام

و . . . 

گل چسبناک زیر پایم 

پر از ردّ کفشی است

که به پای من است:

گمشده ام.  


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت   توسط صهبا   | 

گاهی برایش پیش می آمد. تجربه اش شبیه دیدن رویایی بود که در آن هیچ قاعده اش به دنیای واقعی نمی ماند و گاه مردمش زبانت را نمی فهمند و حتی بدتر - آنچنان رها شده ، گیج و آزرده از نبود قاعده آشنایی برای پناه بردن به آن هستی که حتی قدرت تکلم نداری و گنگ می مانی. گاهی اتفاق افتاده بود. همانطور که کلمه ای را به زبان می آورد - یا جایی می خواند - و با اینکه دقیقا می دانست معنی اش را ، نا آشنا احساسش می کرد. در کمتر از یک ثانیه واژه آشنای همیشگی اش تجزیه می شد به آواها و هجاهایی بی ربط به هم که انگار خیلی تصادفی پشت هم آمده اند و فکر می کرد چطور است که این صداهای زشت بی معنی را آشنا می دانم. و تا چند دقیقه آزردگی این ناآشنایی را حس می کرد. اما این بار فرق می کرد... همان احساس بود اما... واژه ای در کار نبود...

صورتش را با آب سرد شست و موهای خیس چسبیده به صورتش را کنار زد و سرش را بالا آورد و آیینه را دید که خیره به او روی دیوار بود. صورتش بود و ... ثانیه ای بعد دیگر نبود ، تنها مشتی موی مشکی بود و پوستی گندمی و چشمانی قهوه ای و لب و دهان و بینی و گوش ها یی که آرام از هم جدا شدند و از هم دور شدند و هر کدام به انتهای آیینه نزدیک شدند و محو شدند. صورتش هنوز همانجا بود ... اما نبود. 

صورتش را که با حوله خشک می کرد دوباره همان خود مرکبش بود. فکر کرد با اینهمه - که این بار خودش بود و نه واژه ای انتزاعی - احساسش آزاردهنده تر نبود. اصلا حسی نبود. هیچ نبود.  

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت   توسط صهبا   |