يك : اتاق خوابش نصفه نیمه خالی شده بود. من و برادرم بین اثاثیه می گشتیم. مامان برای جمع کردن وسایل تو آشپزخانه بود. پوستر کارتونی روی دیوار هنوز جمع نشده بود. پرسیدم: این را هم می بری؟
- نه
- مال من باشه؟
- آره.
و آن را لوله شده به خانه بردم.
دو: هفت یا هشت ماه بعد آن پوستر همراه بقیه اثاثیه به منزل جدیدمان در شهری دیگر آمد. کوچکتر که بودم، از دیدن نقاشی پوستردر اتاق دوستم کلی کیف می کردم. شاید چون عاشق آن کارتون بودم. ولی حالا بیشتر یک یادگاری بود. یادگاری از آن اتاق گرم و شلوغ و بهم ریخته که همیشه توش چیزی برای سرگرم شدن پیدا می کردیم و یادگاری از روزهایی که آنجا گذشت.
همان روز اسباب کشی ، به در اتاق وصلش کردم.
سه : آخرین باری که به خانه شان رفتم ، با دیدن اتاقهای خالی دلم ریخت پایین. تحمل لخت شدن آن خانه برايم سخت بود.
از بچگی دوست بودیم. روزی که می رفت، تمام راه تا ایستگاه، موقع جابجا کردن چمدانها، همه چیز برايم مثل یک گردش بود. فقط وقتی با گریه خداحافظی کردیم، باورم شد که قرار است از هم جدا شویم.
چهار: دو سه سالی می گذرد. بزرگتر شده ام و خیلی چیزها عوض شده است. زمان زیادی نیست اما خاطراتی که درذهن دارم چنان دور و دست نیافتنی اند انگار دهها سال گذشته است. خیلی به روزها و سالهای قبل فکر نمی کنم ، می ترسم دلتنگشان شوم.
پوسترم هنوز به در اتاق است ، ولی لباسهای آویزان از جالباسی در نمی گذارند آن را ببینم.